سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
Manna

Manna


سلام د وباره اومدم بایکی دیگه از شعرهام
منتظر نظرهاتون هستم









باز هم خستگی از خستگی


باز هم ابرهای تیره


اگر این ابرها ببارنند


نفرت میبارد...


دیگر اسمان هم خسته شد از زمین...


خستگی زمین و اسمان نمیشناسد


پرواز کبوترهای تنها...


یار غریبگی میکند


غریبگی خودکشی!!!


همگی غریبیم ولبه چوبه ی دار


باز هم جاده های ناشناس!


ترس از مرگ


عشق به آزادی


به پرواز


ولی چه سود؟؟؟


که دیگر نه ترسی است


نه عشقی


نه شوق پروازی...


 


مائده | | نظر


 


سلام این هم تازه ترین شعری که گفتم ...


 


 


 


چقدر زود پایان...!


 


 


از هر جا که عبور میکنم خاطره ای از تو در انجا قدم زده...


به هر چه فکر میکنم یاد تو بوده وهست...


چرارفتی؟


چقدر زود به بن بست رسیدیم.


چقدر زود پایان!


تو با من چه کردی؟


مگر قسم نحوردیم؟


پس چرا پایان...


نیمکت تنها نزد من وکلبه ی قاب شده نزد تو...


ترس از من وگذشت از تو


شاید هم برعکس!


اما میدانم اشک سهم من اشک سهم تو


عشق مارا به سخره گرفته بود یاما عشق را...!!


چرا ثابت نکردی که عاشق به معشوق خواهد رسید؟


چراگذشتی؟


تیک تاک ساعت زجرم میدهد


تمام شدنی نیست لحظه های بدون تو...


کاش کر میشدم!


کاش فراموش میکردم...


گناه من فقط عاشق شدن بود!!


و حالا فقط گریه


فقط اشک، تنهایی...


این بغض لعنتی عذابم میدهد.


دلم گرفته از همه ی قول قرارها...


چقدر پوچ وبیهوده...


چه فکرها که کرده بودم...


چه خنده هایی...


چه رویایی...


چه تلخ...


 






 


مائده | | نظر

 


سیاه ...


سایه ای خسته وناامید...


آواره در کوچه هایی که سایه را نصف میکرد


این کوچه ها هم اجازه گذر نمی دهند؟؟؟


چه خیانتی..!


روحم خسته شده ازواژه های پرکینه


دلگیر بودم ،مرداب شدم


اماگاه گاهی سایه ی ماه به رویم می افتد


طوفانی دژم و بی حد...


فاق می زند بر دلم..!


چرا؟


از مستی شب که سر می زند گله دارم


از جاده های خیالی که قلبم را به جاودانگی می برد وباز می گرداند


گله دارم...


می خواهم کنار زنم زندگی را


ایا پشت این پرده مرگ است ؟؟؟


دوباره مستی شب آغاز شد


دوباره جاده های خیالی...


انگار چاره ای نیست !


حق دارد روحم خسته باشد،حق دارم غریب باشم


طلوع کن خورشیدم..!


پژمرده شدم...